پگاه حوزه
(١)
گام سوم -
١ ص
(٢)
رهبر انقلاب در پاسخ به نامه جمعى از فضلاى حوزه علميه -
٢ ص
(٣)
حوزه و تعيين مبانى حكومت اسلامى -
٣ ص
(٤)
فراورى فكر و بازسازى بنيانها و ساختارهاى معرفتى -
٤ ص
(٥)
نوانديشى دينى و بازگشتبه دوره نوزائى -
٥ ص
(٦)
فلسفه شدن، مبناى هماهنگ سازى فرهنگ و عمل اجتماعى -
٦ ص
(٧)
حوزه و دانشگاه و اقتضائات همگرائى -
٧ ص
(٨)
نسل سوم حوزه و دانشگاه تجربهجامعهسازى جديد -
٨ ص
(٩)
حوزه ودانشگاه، همزيستى متفكرانه و كاركردگرائى معرفتى -
٩ ص
(١٠)
نقد مفروضات و متدلوژى تفكر در حوزه و دانشگاه -
١٠ ص
(١١)
نگرشى بر چارچوب نظرى وآسيبهاى دانشگاه از منظر توليد دانش -
١١ ص
(١٢)
معرفت شناسى اسلامى در تطبيق با نظامهاى معرفتى ديگر -
١٢ ص
(١٣)
تحليل ميراث در گفتمان اسلامى معاصر - کرمى محمدتقى
١٣ ص
(١٤)
ارزيابى دانش اصول، از گذشته تاكنون -
١٤ ص
(١٥)
جامعهشناسى معرفت، بسترها و گرايشها - قائدان اصغر
١٥ ص
(١٦)
رويكردهاى غيرپوزيتيويستى در بازنگرى سرچشمهها مفاهيم و نظريهها -
١٦ ص
(١٧)
رهيافتهايى در روششناختى پديدههاى فكرى - شکوهى ابوالفضل
١٧ ص
(١٨)
نظريهپردازى در ساحت عقلانيت نظرى و عملى -
١٨ ص
(١٩)
انديشهى تقريب در چالش بارويكردهاى سلفى و پلوراليستى -
١٩ ص
(٢٠)
گفتوگوى اديان، زمينههاى تاريخى و گفتمانهاى موجود -
٢٠ ص
(٢١)
بحرانها و تنگناهاى انديشه اسلامى معاصر
٢١ ص
پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٨ - نظريهپردازى در ساحت عقلانيت نظرى و عملى
نظريهپردازى در ساحت عقلانيت نظرى و عملى
سيد عباس نبوى
نظريهى «مثلث عقلانيت» سه مرحله براى عقلانيت تصوير مىكند; مراحلى كه از مراحل اول و ساده شروع و به مرحلهى سوم و پيچيده خاتمه مىيابد.
مرحلهى اول عقلانيت، ادراك در مقام واقع شناسى و فهم حقايق خارجى عينى است. مرحلهى دوم عقلانيت، ادراك عقل در مقام روشسازى براى نيل به حقايق فراعينى است، و مرحلهى سوم عقلانيت، ادراك عقل در مقام نظريهپردازى و توضيح واقعيتهاى فراعينى و فراخارجى است كه شامل تمام گزارههاى كلى و شبه كلى (جزيى با مصاديق بسيار زياد) مىشود. اين سه مرحله از عقلانيتبه هر دو ساحت نظر و عمل توجه جدى دارد و مىكوشد تا الگويى سه مرحلهاى از عقلانيت ارايه نمايد به طورى كه پيوستگى و سازوارهى ساحت نظر و عمل در هر سه مرحله كاملا حفظ شده باشد.
١. عقل واقعشناس (عقلانيتساده)
اولين مرحله از عقلانيت، عقل در مقام شناختساده و بسيط واقعيتهاى عينى و خارجىاست. در اين مقام، ادراك و فهم عقلانى و عموما درك يكايك امور خارجى به صورت شخصى و جزيى است، كه شامل اذعان به وجود و تصويرى ساده از مرز شيئيت هر شىء خارجى مىشود. اين مرحله از عقلانيت، مرحلهاى عمومى و فراگير است كه در تمامى انسانها به صرف داشتن حداقلهاى حدود انسانيت، موجود است. كسى كه واجد عقلانيت واقعشناس نباشد، حداقل حد انسانىاش كامل نيست و نمىتوان او را انسان (به معناى واقعى آن) دانست، بلكه به لحاظ دارا بودن برخى از مختصات انسانيت، حداكثر مىتوان چنين فردى را شبه انسان دانست. ديوانگان، عقبماندگان شديد ذهنى، جماعت افراد شبه انسانى را تشكيل مىدهند كه از حداقل لازم عقلانيت; يعنى عقل واقعشناس بىبهرهاند.
همچنين جماعتى از انسانها داراى عقل واقعشناس هستند و از حداقل اين نهاد ادراكى بىبهره نيستند، اما به كارآمدى اين نهاد مطلقا اطمينانى ندارند و در نتيجه به وادى هيچانگارى حقيقت و واقعيتخارجى و عينى درمىغلتند و با خواب و خيال دانستن جهان هستى و موجودات و روابط ميان آنها، نحلهى سفسطهگران و انكاركنندگان واقعيتهاى عينى را رقم مىزنند. بگذريم از اين كه برخى از نحلههاى جديد فلسفى غرب نيز با ارايهى تقريرهاى تودرتو و پيچيده از واقعيت عينى و سلب هر گونه معيارى از واقعيت فهمى و تاكيد بر نسبت واقعيتهاى جهان هستى، در نهايتبه همان سفسطه و هيچانگارىساده و بسيط سوفسطائيان مىرسند!
عقل واقعشناس مبادىاى نهادينه در فطرت از پيش تنظيم شده دارد و ادراك خود را با توجه به مبادى مزبور به سرانجام مىرساند. اين عقل در ساحت نظر، ناخودآگاه جمع اثبات و نفى را در حدى ساده و بسيط (نه به صورت فنى و منطقى) برنمىتابد و از دور و تسلسل پرهيز مىكند، و در ساحت عمل به سوى افزايش كيفى و كمى ملايم با فطرت و روان انسان كه مىتواند توضيح سادهاى بر رشد فضيلتها و تكامل انسانى باشد، گرايش و ميل دارد.
مرحلهى اول عقلانيت، همگام و همبسته با ديگر قواى ادراكى انسانى; يعنى فطرت، قلب، و افت و خيز عملى (تجربهى نامنظم و غيرمدون) است و واقعيتهاى خارجى را در حدى فهم و تحليل مىكند كه با فهم فطرى و قلبى و تجربى ساده، ناسازگار گردد. اين مرحله، حدى است كه عموم انسانها در رتبهى عوامالناس بودن، در ساحت نظر و عمل از آن بهره مىبرند و انديشه و رفتار خود را بدان مستند مىنمايند.
پر واضح است كه بررسىها و تحليلهاى عقل واقعشناس، از حد يافتن نوعى شباهت و مغايرتها و طبقهبندىهاى ساده و سطحى از موجودات فراتر نمىرود و بيش از حدس و گمانهزنى ساده، پيش پاى انسان نمىگذارد. كارآمدى اساسى و عمدهى عقلانيت واقعشناس، تاكيد بر اين اصل است كه واقعيتخارجى وجود دارد، حقيقت دارد، و نيز اين كه «واقعيتهاى خارجى تمايزهاى بسيارى از يكديگر دارند» اما چگونگى «بودن» و ميزان تمايز آنها، و تاثير و تاثر و روابط ميان اين واقعيتها را تنها در حدى ساده و معمولى - نه در سطحى منظم، منسجم و پيچيده و مدون فهم مىكند. اين مرحله از عقلانيت، براىانسان «دانش» به معناى تصور و تصديق عموما جزيى فراهم مىآورد، اما موجب كسب «دانش» به معناى تصور و تصديق كلى و نظريهمند نمىشود . به همين دليل است كه ذهن عامهى مردم، پر است از تصورات و تصديقاتى كه اگر در مرحلهى دوم و سوم عقلانيت مورد بازبينى قرار گيرد، بسيارى از آنها باطل و مردود اعلام خواهد شد، ولى جالب است اين نكته را دريابيم كه عامهى مردم از عقلانيت واقعشناس خود، بسيارى بيش از تاكيد بر اصل واقعيتها و اصل وجود تمايز ميان آنها استفاده مىكنند.
٢. عقل روش ساز (عقلانيت منطقى)
از آنجا كه انسان به فهم هاى جزيى و ساده از واقعيتبسنده نمى كند و پس از گذر از مرحلهى اول عقلانيت ، در جستوجوى فهمهاى وسيع و فراگير و كلى برمى آيد ، بزودى گام در دومين مرحلهى عقلانيت مىگذارد. براى نيل به درك كلى و نظريهمند واقعيت ، ابتدا اين سؤال مطرح مىشود كه آيا بدون در دست داشتن روش، يا روشهايى مشخص براى عقل ورزى پيرامون واقعيت ، مى توان به سوى درك نظريهمند از واقعيت رهسپرد؟ پاسخ، منفىاست.
از اينجا به بعد ، مرحلهى دوم عقلانيت آغاز گرديده و تلاش براى ساختن روش هايى كه فهم هاى فراگير و كلى، از واقعيت را ممكن ومحقق سازد ، به جريان مىافتدوعقلانيت منطقى شكل مى گيرد. در اين مرحله ، با عقلانيتى محض سرو كار داريم كه به آسانى و سادگى ابداع هرروشى را نمى پذيرد و بسيارى از روشهاى پيشنهادى را نفى و طرد مى كند. در نتيجه لازم مىآيد كه معيارهاى پذيرش روشهاى پيشنهادى وارسى و تعيين گردد. بديهى است اين معيارها نمىتواند به صورت امر پيشنهادى صرف، مطرح شوند، بلكه بايد چنان باشند كه از جنبهى پيشنهادى فراتر رفته، گريزناپذير و غيرقابل تخلف گردند.
اين معيارها را مىتوان در قالب دو پيش شرط بنيادين اخلاقى منطقى معرفى كرد: نخست اين كه روشهاى پيشنهادى، الزاما بايد با طبيعت ادراكى نهاد عقلانيتسازگار افتد و هم عامل پيشنهاددهنده و هم ناظرانى وسيع و بىشمار تاييد كنندهى روشهاى پيشنهادى را، در موضوع واحدى از اذعان و اقناع و رضايتخاطر طبيعت ادراكىشان قرار دهد. نقش دليل در اينجا، عمدتا تسهيل و تسريع اذعان و رضايت مورد نظر است و حالت ارايهى توضيحات واضح و تشريح اين همانى (totology) را پيدا مىكند. طبيعت ادراكى عقلانىمنطقىروش استنتاج گزارهى «الف، ج است» را از دو گزارهى «الف، ب است» و «ب، ج است» مىپذيرد، اگر جاى ب با الف و ج عوض شود، استنتاج مزبور را نمىپذيرد. اين پيششرط، وضعيت فرم و قالب روشها را نشان مىدهد.
دوم اين كه روشهاى پيشنهادى، الزاما بايد از گزارههايى در توضيح خود استفاده كنند كه نيازمند اثبات روشمند نباشند، چه در اين صورت براى اثبات روشهاى مزبور، روشهاى پيشنهادىاى لازم است كه قبلا پذيرفته شده باشند. اين گزارههاى بىنياز از اثبات روشمند - در منطق كلاسيك - در طبقهبندى «يقينيات» قرار مىگيرند كه سرآمد ايشان «بديهيات» است. اما از آنجا كه دربارهى «بديهيات» دست كم سه تعريف متفاوت ارايه شده و آن را گاهى «گزارههاى استدلالناپذير» و گاهى «گزاره هاى غير قابلاستدلال» و گاهى نيز «گزارههاى استدلالناپذير و غيرقابل استدلال» دانستهاند، بدون توجه به تعريف الفاظ، اين نكته را يادآور مىشوم كه عقلانيت منطقى نمىتواند بر پايهى گزارههايى استوار شود كه به نوعى با استدلال سر و كار داشته باشند. بلكه لاجرم بايد بر بنيان گزارههاى «غيرقابل گريز و غيرقابل خدشه» پايهگذارى كرد. از اين رو، همراه با اصل وجود عقلانيت منطقى، دستهاى از گزارهها به صورت «خودبخودى» شكل مىگيرند كه تن به خدشه و تخلف از مفادشان نمى دهند.
البته اشكالى ندارد كه گزارههاى مزبور را، گزارههايى فطرى و همراه با اصل عقلانيت تلقى كنيم، ولى براساس پرهيز از اين كه گزارههاى مزبور صرفا جنبهى ادعايى به خود گرفته و هر كس بتواند از پيش خود بديلهايى را مطرح كند، معيارى جديد و بسيار دقيق براى تشخيص آنها معرفى مىكنيم. گزارههاى «غيرقابل گريز و خدشهناپذير» گزارههايى هستند كه تلاش براى اثبات و نفى آنها هرگز به نتيجهى واحدى منتهى نمىشود. حال فرقى نمىكند كه براى اثبات آنها كوشش شود و يا نفى آنها هدف قرار گيرد. در هر صورت و در نهايت اين گونه تلاشها به قبول گزارههاى مزبور مىانجامد و روند اثبات نفى به هيچ روى بر آنها تاثيرگذار نمى شود. نكتهى بسيار مهم و جالب توجه اين است كه هر گونه اقدام به اثبات و نفى گزارههاى مزبور، لاجرم اين گزارهها را پيشفرض خود قرار مىدهد و هنگامى كه چنين شد، اقدام به اثبات و نفى چه طرفى مىتوان بست؟! !
به عنوان نمونه اگر اصل عليت منطقى را كه دليل را علتبراى نتيجه قرار مىدهد، در نظر بگيريم، هرگونه كوشش براى اثبات اين اصل، علت قرار دادن دلايل اثباتى براى استنتاج نتيجهى مزبور (اصل عليت منطقى) را پيشاپيش مفروض گرفته است. همچنين هر گونه كوشش براى نفى اين اصل، علت قرار دادن دلايل نفى براى عدم امكان استنتاج نتيجهى مزبور را پيشفرض خود قرار داده است!
اگر گزارههاى مزبور نيازمند طبقهبندى و نامگذارىمشخص باشند، من آنها را «هستهى اوليهى معارف خلل و نقدناپذير» مىنامم; هستهاى كه عقلانيت منطقى بر پايهى آن شكل مىگيرد و بدون در دست داشتن آن، راهى به جز شك و ترديد در روشسازى براى كسب فهمهاى كلى و فراگير باقى نمىماند. از آنجا كه اين هسته مفادى حتمى و خودبخودى ايجاد مىكند و اثبات و نفىبر آن كارگر نمىافتد، نزد عامل پيشنهاد دهندهى روشها و ناظر (تاييدكنندهى روش) به صورت فرض حتمى وجود دارد و انكار آن بىمعناست. بنابر اين اگر اين گفتهى منطقيان كلاسيك كه انكار بديهيات نشانهى منطقى طبيعى در قلانيتشخص منكر است، به معناى انكار «هستهى اوليهى معارف» با معيارى كه گفتيم تفسير شود، قابل قبول است; اما فراموش نشود كه معيار مزبور - يكسان بودن اثبات و نفى در سلامت گزارهها - چه بسا در مواردى دايرهى شمول يقينيات و بديهيات را، نسبتبه تصوير مرسوم منطق كلاسيك بستهتر مىكند و شايد هم در مواردى دايرهى شمول را بگشايد و گستردهتر نمايد كه اين نكته بخشى جداگانه و مجالى ديگر مىطلبد.
اگر عقلانيت روشساز، پيششرطى را كه بازگو نموديم، زير پا بگذارد و نسبتبدان بىاعتنايى ورزد، هر گونه كوشش ديگرى براى دست و پا كردن كمترين اعتبار و اقناع نسبتبه روشهاى پيشنهادى، از حد ادعا فراتر نخواهد رفت و روشهاى پيشنهادى را براى هميشه در بوتهى ترديد و اضطراب باقى خواهد گذارد; ترديد و اضطرابى كه به نظريههاى مبتنى بر روشهاى مزبور نيز رايتخواهد نمود و فهمها و معارف انسان را به وراى نسبيت مطلق خواهد افكند. اين وضعيت دست كمى از وضع انكار اصل واقعيت و عقلانيت واقعشناسى ندارد و در نهايت هر دو در يك موضع مىنشينند.
رعايت دو پيش شرط گذشته، عقلانيت روشساز را قادر مىسازد كه زمام داورىدربارهى خود و ديگر روشهاى ادراك انسانى; يعنى فهم قلبى، تجربى و تبيين و توصيهى وحيانى را در دست گيرد و هر يك را در موضعى مناسب خود بنشاند و حدودىرا كه خود بدان دسترسى ندارد، اما مىتواند از روشهاى ديگر - مثلا تبيين و توصيهى وحيانى - كمك بگيرد، نشان دهد و خود به تصحيح افراط و تفريط و خطاكارىهاى خويش - اگرچه در روندى تاريخى و معمولا طولانى - بپردازد. كم نيستند مواردى كه اگر تامل شوند و بىطرفانه مدار داورى دربارهيشان به عقلانيت روشساز واگذار شود، حكم به نقصان عمليات استنتاج مىدهند و بلكه گاه استنتاج را غيرممكن اعلام مىكنند. در اين گونه موارد، تلاش عامل پيشنهاد دهندهى روش براى حذف پيششرطها و فراهم آوردن تعداد بيشترى از ناظران تاييد كننده، هرگز موجب اقناع عقلانيت منطقى نخواهد شد و روش پيشنهادى را مقبول و منتج نخواهد گردانيد. چنان كه در مورد منطق «اثباتپذيرى تجربى» پيشنهاد شده از سوى پوزيتويستها و منطق «ابطال پذيرى تجربى» از سوى «كارل پوپر» مشاهده مىكنيم، تا زمانى كه پيششرطهاى گفته شده مورد توجه جدى اين گونه عقلانيتهاى روشساز و منطقى پيشنهادى قرار نگيرد، نتيجهاى جز ترديد و اضطراب در روش به دست نخواهد آمد; نامش را هر چه بگذارند فرقى نمىكند، حتى اگر رئاليسم انتقادى بر آن نام نهند. گفتن ندارد كه روشهاى پيشنهادى مشكوك، اين طور نيست كه روشى هست و مشكوك است، بلكه اصلا «روش» نيست! !
٣. عقل نظريهپرداز (عقلانيت فلسفى و علمى)
پس از گذر از عقلانيت روشساز و ارتقا به مرحلهى سوم ، عقلانيت نظريهپرداز آغاز مىشود و اقيانوسى از آرا و نظرات گوناگون در زمينههاى مختلف، پيش روى فهم و ادراك انسانى پديدار مىگردد. در اين مرحله، عقل مىكوشد با تكيه بر روشهاى طراحىشده، نظر به تبيين معنادار و نظريهمند واقعيتها و در ساحت عمل به كشف طبيعىترين، كارآمدترين و كاملترين توصيههاى مورد نياز بپردازد. بدين لحاظ، نگرش عقلانيت نظريهپرداز به واقعيت، بسيار وسيعتر و فراتر از نگاه سطحى عقلانيت واقعشناس است و دستآوردهايش از نظر انسجام ذهنى و كارآمدى عينى، قابل قياس با دستآوردهاى عقلانيت مرحلهى اول نيست.
ابزارهايى كه عقلانيت نظريهپرداز براى فهم واقعيتها و داورى در ميان توصيهها (ارزشها) به كار مىگيرد، همان ابزارهاىشناخته شده; يعنى عقل محض (عقلانيت فلسفى)، تجربه، شهود قلبى و كلام وحيانى است كه براساس نتايج عقلانيت روشساز، در هر شاخه و رشتهى خاص از هر يك از آنها و يا تلفيقى از دو، يا چند، يا همهى آنها بهره مىگيرد. بدين ترتيب علوم و دانشهاى مدون متولد مىشود و شاخههاى مختلف واقعيتشناسى و توصيهشناسى شكل مىگيرد.
اگرچه اولين و مهمترين تاثير در نتايج عقلانيت نظريهپرداز، از ناحيهى عقلانيت روشساز ايجاد مىشود و روشمندى عقلانيت است كه حرفاول را در برآمدن نتايج مى زند، اما چگونگى استفاده از ابزارهاى مورد اشاره و نحوهى تلفيق و تركيب آنها با يكديگر، اهميت كمترى از روشمندى منطقى ندارد، و اين وظيفهى مهم بر عهدهى عقلانيت نظريهپرداز است.
اگر عقل در مقام نظريهپردازى، تنها خود را اصل قرار دهد و با ايجاد مخزنى عظيم از گزارههاى يقينى، خود را بىنياز از ديگر ابزارهاى پيشگفته بپندارد و دربارهى واقعيتهاى طبيعى و ماوراء طبيعى و راهبردهاى حيات انسانى و اجتماعى صرفا به اتكاى خود، نظريهپردازى كند و خواسته و ناخواسته حكم به حذف ديگر ابزارهاى فهم حقايق خصوصا كلام وحيانى بدهد; در اين صورت با عقلانيتى بسته و يكسويه و خودمحور مواجه خواهيم شد كه چشم خود را بر بسيارى از واقعيتها مىبندد و در بسيارى موارد كه صلاحيت و توان قضاوت ندارد، مداخله مىكند. تاريخ همواره شاهد نمونههايى از تجربهى ناكام اين نگاه محض فيلسوفانه به هستى و حيات انسانىبوده است.
اگر عقلانيت نظريهپرداز، خود را واجد صلاحيت هيچ گونه نگرشى به واقعيتها نداند و مخزن خود را از هر گونه گزارهاى خالى نموده و در نتيجه فتوا به خلع سلاح خود بدهد - در صورتى كه مدار تام و تمام نظريهپردازى را به كلام وحيانى بدهد و بكوشد براساس آن در مورد جميع امور هستى حتى فهم طبيعت و روابط بين اشياى طبيعى نظرسازى كند - در آن صورت با حذف سهم ديگر ابزارها در فهم واقعيتهاى هستى، در آن عرصههايى كه كلام وحيانى در مقام تبيين آنها نيست ، با كاربست متكلمانهى كلام وحيانى، راه به خطا خواهد پيمود; علاوه بر اين كه نظريهپردازى را به جمود و ركود و تجربه خواهد كشانيد و اين تجربهى تلخى است كه تاريخ در دوران قرون وسطاى مغرب زمين شاهد آن بوده است.
و در صورتى كه مدار تام و تمام نظريهپردازى را به تجربهى حسى بدهد و هر گونه فهم حقايق هستى را در پرتو تجربه به انجام رساند، در آن صورت عقلانيتى حسى و ابزارى بر تمام جوانب انديشه و فهم رفتار انسانى حاكم خواهد شد و با حذف سهم ديگر ابزارها در تشريح حقايق هستىبيراههاى ژرف در پيش روى جوامع علمى و دانشمندان خواهد گشود; آنچنان كه عقلانيت دنياى مدرن با فهم و دانش بشرى چنين كرده است و گمان نمىرود كه به آسانى از آن خلاصى يابد.
عقلانيت نظريهپرداز زمانى مىتواند نقش خود را به درستى ايفا كند كه نگرشى جامع به همهى ابزارهاى فهم واقعيتها (حتى خودش) در ساحت نظر و عمل هر دو داشته باشد و به جاى محور قرار دادن برخى و رها كردن برخى ديگر، بكوشد به گونهاى كامل از همهى ابزارهاى پيش گفته در نظريهپردازى بهره ببرد. اگر چنين شود، ديگر ما شاهد تحميل آرا و نظريات عقلانيت ابزارى بر متون دينى و يا تحميل آرا فلسفى بر گزارههاى طبيعى و نظاير آن نخواهيم بود. بلكه به جاىطرح منازعات تكرارى در باب گزارههاى فلسفى و تجربى و عرفانى و دينى، به طرحواژههاى جامعى خواهيم رسيد كه براساس استفادهى همسو و همگام عقل، تجربه، شهود قلبى و كلام دينى فهمهايى فراگير، منسجم و جامع از واقعيتهاى هستى به دستخواهد آمد.
عقلانيت نظريهپرداز با اتكا به دليل، عامل و ناظران اهل فن، در دو ساحت نظر و عمل و در پرتو نگرش جامع خود مىتواند شعاع نور علم و دانش را گسترش دهد و بر شدت توان خود بيفزايد و انديشه و فكر انسانى را فكرى عقلانى و رفتار انسانى را رفتارى عقلايى سازد، و با جمع سه عنصر «دليل عقلانى» ، «عامل عاقل» و «تاييد ناظران اهل فن» به گونهاى در علوم مختلف نظريهپردازى كند كه فضاى داد و ستد فكرى دانشمندان كاملا شايستهى اتصاف به عقلانيت گردد. اما آرا عقلانيت روشساز نيازمند بنيان قطعيت و ضمنيت است و نسبيت عقلانى منطقى، نزد خود عقل مردود است، اما آراء عقلانيت نظريهپرداز اگرچه مىتواند آخرين فهم و تبيين دانشمندان موجود از واقعيتهاى هستى تلقى شود، اما يقينا كاملترين و نهايىترين فهم و تبيين نيست.
اگر تاريخ علم و دانش، نشاندهندهى اين واقعيت است كه عقلانيت نظريهپرداز در بسيارى از مقاطع تاريخ و در نقاط مختلف اين جهان يكسويه عمل كرده و راه فهم و ادراك يكسويه و تكابزارى را پيموده و اكنون تنها به بخشى از ناكامىهاى خود پى برده است، نتيجه مىگيريم كه عقلانيت نظريهپرداز هنوز در مراحل طفوليتخويش است.